می گفت : اون سال روز معلم یک گروهی از شاگردام که از قضا خانم های سن بالا هم بودن گفتن اگه اجازه بدین می خواستیم منزل مزاحمتون بشیم
می گفت :با روی خوش پذیرفتم و برای یک بعد از ظهر باهاشون قرار گذاشتم
می گفت: اون روز یه مینی بوس!!! جلوی در خونمون وایستاد و گروهی از خانم ها جلوی در خونمون پیاده شدن
می گفت: با همه توانم از اون گروه بیست نفره !!! پذیرایی کردم و یک ساعتی رو در خدمت مهمونام بودم.
می گفت: موقع رفتن یکی از خانم ها که بزرگتر کلاسم بود یه جعبه کادویی رو جلوی من گذاشت و با تعارفات معمول از طرف مهمونا که قابل نداره و این چه کاریه و اصلا توقع نداشتم و... از طرف من تشریف بردن
می گفت: مهمونا که رفتن پسرم کلی اصرار که مامان کادوتو باز کن ببینم چیه
می گفت: به پسرم گفتم بذار بابایی هم بیاد تا با هم باز کنیم
می گفت: بالاخره پسرمو مجاب کردم تا و قتی که همسرم اومد
می گفت: جعبه کادویی رو اوردم و جلوی چشمای همسر و پسرم شروع کردم به باز کردنش
می گفت :یه پارچه بود و یک پاکت کوچولو که ظاهرا توش سکه بود.
می گفت: در پاکت رو که باز کردم از توش "یه سکه50 ریالی "افتاد روی زمین
می گفت: مونده بودم که این چیه یعنی اونا می خواستن با من شوخی کنن
می گفت :روم نمی شده تو چشمای همسرم نگاه کنم
می گفت: اصلا به خاطر هدیه نه ولی کلا از این کار احساس خوبی نداشتم
می گفت: همسرم که حال منو دید ازم خواهش کرد که اصلا به روی شاگردام نیارم و وانمود کنم که اتفاقی نیفتاده
می گفت: گیج شده بودم و از قضا فردا هم با همون خانم ها کلاس داشتم
می گفت: فردا رو رفتم کلاس شاگرام که خیلی عادی رفتار می کردن ولی من اصلا از فکر اون سکه 5 نومنی در نمیومدم
می گفت: دو سه ماهی گذشت و کلاس من با اون خانم ها تموم شد و اصلا اون خاطره رو فراموش کردم که یک روز دیدم در خونمون در میزنن
می گفت: در رو که باز کردم اون خانمی رو دیدم که اون روز به من هدیه رو داد یه دفعگی همه ماجرا مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت
می گفت : حال خوبی نداشت و می خواست یه چیزی رو بگه که روش نمیشد.
می گفت:خیلی اصرار کردم که حرف بزنه نهایتا با شرمندگی گفت:
اون روز وقتی داشتم هدیه شما و کاردم می کردم پسرم شیطنت کرده و سکه طلایی رو که برای شما تهیه کرده بودیم با یک سکه 5 تومنی عوض کرده و همین دیروز اینو به من گفته و سکه رو بهم برگردونده ...
می گفت: یک قاب خوشگل سکه ای رو توی دست من گذاشت و صورتم رو بوسید و رفت
می گفت: قاب رو که باز کردم یک سکه تمام بهار آزادی توش بود....
می گفت: با خودم فکر کردم.........
اینا اظهارات یک استاد عزیز و یک دوست خوبه که استاد مسلم اخلاق و ادبه معلمی که نگاش که می کنی ازش چیزی یاد میگیری...
مبارکتان باد تداوم راه پیامبران...