برخیز...

سوز صدای آن "آی" اول مختار تاعمق وجودم را می سوزاند

راستی چه ماجرای جانسوزی است این ماجرای کربلا...

چه دردناک است لحظه لحظه بی وفایی کوفیان...

چه جانکاه است بی کسی و تنهایی مولای غریبمان حسین...

چه بی رحمانه است که خورشید را ببینی ولی چشم بر نورش ببندی...

حقیقت را بشنوی و لی گوش ازان فروبندی...

و ای زینب من!

چه کشیدی تو در آن روزهایی که مولایت را در غم وغربت وتنهایی می دیدی؟

چه کشیدی تو در آن همه مصیبت

و چه نگاه پر معرفتی داشتی بانو !

دعایمان کن ارباب!

دیروز وقتی برای "محمد" از هرمله می گفتم یک غم بزرگ  در چشمانش نشست و شب قبل از شروع مختار نامه خوابید تا آنچه را برایش تعریف کرده بود نبیند...

این یک داستان واقعی است!

می گفت : اون سال روز معلم یک گروهی از شاگردام که از قضا خانم های سن بالا هم بودن گفتن اگه اجازه بدین می خواستیم منزل مزاحمتون بشیم

می گفت :با روی خوش پذیرفتم و برای یک بعد از ظهر باهاشون قرار گذاشتم

می گفت: اون روز یه مینی بوس!!! جلوی در خونمون وایستاد و گروهی از خانم ها جلوی در خونمون پیاده شدن

می گفت: با همه توانم از اون گروه بیست نفره !!! پذیرایی کردم و یک ساعتی رو در خدمت مهمونام بودم.

می گفت: موقع رفتن یکی از خانم ها که بزرگتر کلاسم بود یه جعبه کادویی رو جلوی من گذاشت و با تعارفات معمول از طرف مهمونا که قابل نداره و این چه کاریه و اصلا توقع نداشتم و... از طرف من  تشریف بردن

می گفت: مهمونا که رفتن پسرم کلی اصرار که مامان کادوتو باز کن ببینم چیه

می گفت: به پسرم گفتم بذار بابایی هم بیاد تا با هم باز کنیم

می گفت: بالاخره پسرمو مجاب کردم تا و قتی که همسرم اومد

می گفت: جعبه کادویی رو اوردم و جلوی چشمای همسر و پسرم شروع کردم به باز کردنش

می گفت :یه پارچه بود و یک پاکت کوچولو که ظاهرا توش سکه بود.

می گفت: در پاکت رو که باز کردم از توش "یه سکه50 ریالی "افتاد روی زمین

می گفت: مونده بودم که این چیه یعنی اونا می خواستن با من شوخی کنن

می گفت :روم نمی شده تو چشمای همسرم نگاه کنم 

می گفت: اصلا به خاطر هدیه نه ولی کلا از این کار احساس خوبی نداشتم

می گفت: همسرم که حال منو دید ازم خواهش کرد که اصلا به روی شاگردام نیارم و وانمود کنم که اتفاقی نیفتاده

می گفت: گیج شده بودم و از قضا فردا هم با همون خانم ها کلاس داشتم

می گفت: فردا رو رفتم کلاس شاگرام که خیلی عادی رفتار می کردن ولی من  اصلا از فکر اون سکه 5 نومنی در نمیومدم

می گفت: دو سه ماهی گذشت و کلاس من با اون خانم ها تموم شد و اصلا اون خاطره رو فراموش کردم که یک روز دیدم در خونمون در میزنن

می گفت: در رو که باز کردم اون خانمی رو دیدم که اون روز به من هدیه رو داد یه دفعگی همه ماجرا مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت

می گفت : حال خوبی نداشت و می خواست یه چیزی رو بگه که روش نمیشد.

می گفت:خیلی اصرار کردم که حرف بزنه نهایتا با شرمندگی گفت:

اون روز وقتی داشتم هدیه شما و کاردم می کردم پسرم شیطنت کرده و سکه طلایی رو که برای شما تهیه کرده بودیم با یک سکه 5 تومنی عوض کرده و همین دیروز اینو به من گفته و سکه رو بهم برگردونده ...

می گفت: یک قاب خوشگل سکه ای رو توی دست من گذاشت و صورتم رو بوسید و رفت

می گفت: قاب رو که باز کردم یک سکه تمام بهار آزادی توش بود....

می گفت: با خودم فکر کردم.........


اینا اظهارات یک استاد عزیز و یک دوست خوبه که استاد مسلم اخلاق و ادبه معلمی که نگاش که می کنی ازش چیزی یاد میگیری...

مبارکتان باد تداوم راه پیامبران...


کعبه دل...

دلم خیلی هوایی شده 

شاید این شعر امام خوبمون آرومم کنه

تا از دیار هستی در نیستی خزیدیم

از هرچه غیر دلبر از جان و دل بریدیم

با کاروان بگویید از راه کعبه برگرد

ما یار را به مستی بیرون خانه دیدیم

لبیک از چه گویید ای رهروان غافل

لبیک او به خلوت از جام می شنیدیم

تا چند در حجابید ای صوفیان محجوب

ما پرده خودی را در نیستی دریدیم

ای پرده دار کعبه بردار پرده از پیش

کز روی کعبه دل ما پرده را کشیدیم

ساقی! بریز باده در ساغر حریفان 

ما طعم باده عشق از دست او چشیدیم

الهی

هر نظر بر ما شود...

عاشقان را محرم اسرار کوی زینب است

هر نظر بر ما شود از آبروی زینب است

گر حسن هم می کند مهمان دیوار بقیع

این همه مهمان نواز هم ز سوی زینب است