برخیز...
سوز صدای آن "آی" اول مختار تاعمق وجودم را می سوزاند
راستی چه ماجرای جانسوزی است این ماجرای کربلا...
چه دردناک است لحظه لحظه بی وفایی کوفیان...
چه جانکاه است بی کسی و تنهایی مولای غریبمان حسین...
چه بی رحمانه است که خورشید را ببینی ولی چشم بر نورش ببندی...
حقیقت را بشنوی و لی گوش ازان فروبندی...
و ای زینب من!
چه کشیدی تو در آن روزهایی که مولایت را در غم وغربت وتنهایی می دیدی؟
چه کشیدی تو در آن همه مصیبت
و چه نگاه پر معرفتی داشتی بانو !
دعایمان کن ارباب!
دیروز وقتی برای "محمد" از هرمله می گفتم یک غم بزرگ در چشمانش نشست و شب قبل از شروع مختار نامه خوابید تا آنچه را برایش تعریف کرده بود نبیند...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۴ ساعت 1:3 توسط التفات
|